پاییز به نیمه رسیده استو اصلا" فکر نمی کردم وقتی دوباره به سراغ این میم بیایم، پاییز به نیمه رسیده باشد. این پاییز رنگی تر و تنهاتر از همیشه بود.
حالا که اینجا می نویسم، موقعیت اطرافم بیشتر شبیه اتاق خودم است. اینترنت بهتری دارم و یک فرش کوچک و میزی و فنجان قهوه و خلاصه شبیه ترم و این شبیه تر بودن حالم را بهتر کرده است.
اینجا فرصت تجربه های جدید است. تجربه های علمی قطعا" در هر نقطه ی دنیا شبیه همند و البته جذاب اما از همه جذاب تر برای من- بجز مسایل معمول جامعه که برایم حسرت برانگیز است- شخصیت توماس و همسرش است. شاید بتوان اسم آنها را اصیل گذاشت. شاید هم من آدم های با چند نسل فاصله را بهتر درک میکنم یا شاید تجربه و مهر آنها توانست بر فاصله ی همیشگی من با آدمها غلبه کند.
وقتی هنگام تماشای زوتوپیا در منزل توماس می خندیدم و از نقد فیلم حرف می زدم، به گمانم توماس پسورد مرا پیدا کرد! نگرانم بود. از روز اول. اینکه با بقیه بجوشم و تنها نمانم و من نمی توانستم بگویم پرفسورِ خوب، من در زبان خودم، در سرزمین مادری ام هم چنین هستم.
اما وقتی با هم از سینما و موسیقی و البته علم حرف زدیم، توماس متوجه شد که با چه کرکتری روبروست. برای همین برایم لینک یک کنفرانس را همراه با برنامه ی کنسرت می فرستد!!!
توماس آدم عجیبی است و همسرش از او عجیب تر. از آنهایی که انگار سالهاست پدربزرگ و مادربزرگم بوده اند.
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
تاريخ: پنجشنبه
14 دی
1396 ساعت: 23:01